هنوز اوّل اسفند ماه 1382 نرسیده بود و اصلاحطلبان راه رفته را تمامشده فرض کرده بودند که شیخ طریقت و مراد معرفت ایشان، دکتر عبدالکریم سروش، حکم رجعت و تئوری بازگشت صادر کرد.
سروش که سالیان اخیر را در سفری مدام سپری میکند، بیش از همهی این سالها، سال 82 را در ایران گذراند. تا بدانجا که این زمزمه در گوشها پیچید که او قصد بازگشت دارد و یاران او اسباب رجعت، از هجرت به کرسی خطابه و مباحثه در حوزهی حکمت و فلسفه و چهبسا دانشکده را برایش فراهم میآوردند. تا نه فقط حق از کف رفتهی بانفوذترین فیلسوف ایران امروز ادا شود، که در این زمانهی بحران تئوری و عمل روشنفکران دینی، دگربار استاد اعظم و مدرس اعلم اصلاحطلبان، از گوشهای برون آید و راه برونرفت را نشان دهد. پس در دیدار یاران، در غیاب اغیار و با حضور احباب، پیشنهادات رنگ دعوت به خود گرفت که حضور سروش بیش از غیبتش و حضر، بیش از سفرش مفید است. چه، آن هنگام که او در ایران بود، یکهتاز میدان هم بود و چون اینک در میان نیست، پس شمشیر زبانش هم در نیام است و میدان در میان دو حریف: از سویی بنیادگرایان و از سوی دیگر سکولاران. دیگران گوی سخن را ربودهاند و سخن راز قدرت است، نه تفنگ؛ و سروش استاد سخن است.
اینگونه بود که سروش بازگشت. امّا نه برای همیشه، اندکی از تابستان و کمتر از آن زمستان را در ایران سپری کرد و یکی از مهمترین سخنان عصر هجرتش را در پلیتکنیک تهران (دانشگاه امیرکبیر، همانجا که چند سال پیش حتّی ورود بدان را از او دریغ کرده بودند) بر زبان آورد. آنجا، این شعر شیخ بهایی را خواند که: چند و چند از حکمت یونانیان / حکمت ایمانیان را هم بخوان. سروش در برابر دیدگان منتظر و نگران و شگفتزدهی دانشجویان برای اوّلین بار پس از پانزده سال (از 1367 تاکنون) حکمت یونانیان را واگذارد و از حکمت ایمانیان گفت: «یونانیان در مقام حکمت چه کردهاند و چرا دورهای میرسد که اشخاص و شخصیتهایی در جهان اسلام دعوت به رو گرداندن از حکمت یونانی میکنند و ما را به نوع دیگری از حکمت فرا میخوانند؟ آن نوع دیگر از حکمت کدام است و حکمت یونانی چه نقصانی داشته است؟... کسانی چون مولوی و بهایی از کلمهی فلسفه هم چندان استفاده نمیکردند. برای این که کلمهای بیگانه بود. بلکه کلمهی حکمت را به کار میبردند، چرا که هم ریشهای قرآنی داشت و هم یک کلمهی اصیل عربی است و محتوا و مفهومش هم چیزی است که ذاتاً محکم است و هم مانع از نفوذ خلل میشود... شما میتوانید حدس بزنید که منطق ایمانیان در اینجا چیست؟ مطلقاً به معنای دشمنی با خردورزی نیست. اتفاقاً باز نمودن و نشان دادن افقهایی است که به روی آدمی باز است. حداقل در تفسیر من به معنای این نیست که عقل را باید تعطیل کرد. امّا انتخابهای دیگری هم شاید بتوان کرد. عارفان ما آن انتخاب دیگر را عشق یا حسن یا امثال آن نامگذاری کردهاند. من بر سر اسم آن حرفی ندارم، ولی فقط میگویم که این افق خیلی بازتر از افق عقلانی است.»
سخن سروش که پایان یافت، پرسش شروع شد: آیا او بازگشته است؟
سروش اوّل: 1341 ـ 1367 / ایدئولوگ سنت
در آغاز دههی 40، اگر کسی میخواست جغرافیای سیاسی آیندهی ایران را پیشبینی کند، میتوانست سری به مدرسهی علوی تهران بزند. مدرسهای تحت نفوذ انجمن حجتیه، با دانشآموزانی که هر یک پس از عضویت در انجمن، توانستند به زبدهترین رجال سیاسی و مذهبی آیندهی ایران تبدیل شوند: از حداد عادل (رهبر محافظهکاران مجلس ششم و هفتم) تا مهدی ابریشمچی (نفر دوم سازمان مجاهدین). از کمال خرازی (وزیر خارجهی خاتمی)، تا علیاکبر ولایتی (مشاور سیاسی رهبری). از محمدرضا نعمتزاده (وزیر تکنوکرات هاشمی رفسنجانی) تا محمود قندی (وزیر انقلابی محمدعلی رجایی). در این جمع امّا دانشآموزی بود که وزیر و وکیل و چریک و مبارز نشد. نه به حکومت رسد و نه بر حکومت شد. گرچه هم حکومت را تحت نفوذ خویش قرار داد و هم اپوزیسیون را به پیروی از خویش فرا خواند. او حسین حاج فرج دباغ، مشهور به عبدالکریم سروش بود که در بیستوپنجم آذر ماه 1324 شمسی، یا شانزده دسامبر 1945 میلادی به دنیا آمد. شانزدهم دسامبر 1945 دقیقاً سالروز وفات مولاناست و این روز مطابق با عاشورای سال 1365 قمری، سالروز شهادت امام حسین نیز هست. سروش در دبیرستان علوی، ریاضی خواند و در دانشکدهی داروسازی دکترا گرفت. در لندن شیمی آنالیتیک (تحلیلی) را آموخت و در همانجا فلسفه و تاریخ علم را هم فرا گرفت. در ایران نیز چندی طلبگی کرد و فقه و اصول و فلسفهی اسلامی را در حوزههای علمیهی سنتی ایران، بر علم و فلسفهی غربی دانشگاههای مدرن انگلستان افزود.
سروش بر خلاف دیگر متفکران معاصر ایران، که هر یک از شهری به تهران مهاجرت کردهاند، زادهی تهران، میدان خراسان است. هم پدر و مادرش و هم پدر و مادر ایشان، تهرانی بودهاند. پدرش کاسبی شریق و باسواد بود که هر چند تحصیلاتی اندک داشت، شعر بسیار میدانست و شعر هم میگفت. کاسب شعار ما البته عطار بود و برای درد، درمان و در کنار سیگار، دوا هم میفروخت: داروهای قدیمی که به دردهای جدید کارساز باشند. سروش پدر شاید نمیدانست که سیگار به مثابهی افیون جهان جدید و بلایی که پس از کشف قارهی آمریکا به جان و ریهی بشر افتاده است، مصداق عینی معایب تجدد است. امّا میکوشید با فروش داروهای سنتی اندکی از رنج انسان سرگردان ایرانی را که در میان سنت و تجدد حیران افتاده است، بکاهد؛ رسالتی که از پدر به پسر نیز به ارث رسید و همهی عمر، کیمیاگرانه در این راه گام برداشت. پدر سروش امّا آنقدر مدرن بود که فرزندش را از مدرسهی علوی به دانشکدهی انگلیسی بفرستد. فرزند نیز چندان سنتی بود که چون رهتوشهی سفر ساز میکرد، با خود چهار کتار همراه کرد. در اسفند ماه 1351، دانشجوی ما با این چهار کتاب به انگلستان رفت: اسفار اربعه عقلیه صدرالدین شیرازی، المحجةالبیضاء محسن فیض کاشانی، مثنوی مولانا جلالالدین بلخی، و دیوان خواجه شمسالدین محمّد حافظ شیرازی. این همه امّا در بر یک نفر بود که بیست سال بعد نوشت، از آن چهار، اولی خوراک عقل و آن سه دیگر خوراک دل بود. تا بدینجا آشکار است که سروش خود بیشتر اهل دل است تا اهل عقل. امّا در آغاز هر چه زمان سپری میشد، از دهان او بوی عقل بیشتر به مشام میرسید تا رایحهی دل.
کتاب اوّل کار خودش را کرده بود و فیلسوف جوان، شیفتهی سلف شریف خویش، ملاصدرای شیرازی شده بود؛ همان که چون او اهل کیمیا بود و در کار جمع عقل و عشق، ایمان و عرفان، فلسفه و دین. در عهد ملاصدرا البته واژهی روشنفکری دینی اختراع نشده بود. امّا اگر بتوان مفهوم روشنگری را به اعصار ماقبل تجدد تسری داد (که نمیتوان)، پس میتوان آن ملا و این دکتر، هر دو را از جنس روشنفکران دینی خواند که جامع ابنسینا و شیخ اشراق شدند و دشنام فقها و امرا را خریدند. سروش در باب ملاصدرا مینویسد:
| کاخ بلند فلسفهی وی از آن روزگار تا کنون در چشم من چهرههای گونهگون یافته است و در قیاس با مولوی بینظیر و بیقیاس، وی را رقیبان و مدعیان فحل و فهیم بسیار پدید شدهاند و چندان بانگ و رنگ به میهمانی سامعه و باصرهی من درآمدهاند و طاووسان و عندلیبان معنا چندان با هم درآمیختهاند که بر شهسواری و یکهتازی طائر فکرت وی رنگ تأمل افشاندهاند. |
اینگونه بود که سروش نخستین عشق فلسفی زندگی خویش را فروگذارد و به جانب عشقهای دیگر رفت. سر پوپر جانشین ملاصدرا شد. با وجود این، «نهاد ناآرام جهان» در شرح و طرح نظریهی حرکت جوهری ملاصدرا، از اوّلین رسالههای سروش است. سروش در این کتاب نظریهی حرکت جوهری صدرا را با کشق قانون جاذبه توسط نیوتن و تئوری نسبیت اینشتین مقایسه میکند و براهین ملاصدرا را یک به یک تشریح و تأیید میکند. مؤلف «نهاد ناآرام جهان»، در مقدمهی نشر دوم کتاب خویش، یاد مرتضی مطهری و مهدی حائری را گرامی میدارد که تذکارها و توصیهها به سروش داشتند و از غلامعلی حداد عادل نیز یاد میکند که مؤلف را «مدد بسیار رساند و اگر همکاریهای مشفقانهی او نبود، این دفتر چنان که اینک هست نمیبود.» سروش در همین مقدمه، تعلق خاصر مطهری به حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ـ دینی ساخته شده توسط ملاصدرا) را میستاید و ذرهای از مهر خود به او را مینمایاند. مطهری و سروش در آن سالها با رشتهای به نام ملاصدرا و حکمت متعالیه به هم پیوند میخوردند و همین رابطه بود که مطهری را واداشت که به آیتالله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران، توصیه کند نهاد ناآرام جهان را بخواند و او هم خوانده و سروش را تحسین کرده بود و تحسین وی سروش را مسرور و مفتخر کرده بود. سروش از زمرهی دانشجویان مؤمن لندن بود و با گذار از انجمن حجتیه و تأمل در حکمت متعالیه، به آن بخش از روحانیت که حول این محور میچرخیدند، علاقهمند شده بود؛ چنان علاقهمند که در سال 1373، پس از سالها، همچنان از آیتالله خمینی و دکتر شریعتی به مثابهی دو محبوب خویش در قصهی ارباب معرفت نام میبرد و با زبان عاشقانه مینویسد:
| امام خمینی را پیش از شریعتی شناختم، وقتی دانشآموز دبیرستان بودم... پس از رهایی امام از زندان در خیل مشتاقان و هواداران بسیار او به قم، به خانهی او رفتم و این نخستین بار بود که او را از نزدیک میدیدم. سالیان بعد در دوران دانشجویی کتاب مخفی حکومت اسلامی او را خواندم و در سلک مقلدان او درآمدم. در فرنگ او را بهتر و بیشتر شناختم. در بحبوحهی انقلاب که امام به پاریس آمد، مرا توفیق بیشتر دیدار وی دست داد. یک بار که در پاریس به ملاقات خصوصی رخصت فرمود، از او در باب آزادی پرسیدم و پاسخ او همان بود که بعدها از او شنیدم: «آزادی آری، توطئه نه.» و بر آزاد فکر و بیان تأکید و تصریح کرد. گفت: «این مارکسیستها نمیدانند فلسفه را با ف مینویسند یا با ضاد، معالوصف آثارشان را در فلسفه و خصوصاً در اقتصاد باید خواند.» |
سروش البته اخیراً روایتی دیگر از قرائت کتاب حکومت اسلامی (ولایتفقیه) رهبر انقلاب اسلامی به دست داده است:
| زمانی که در انگلستان دانشجو بودم، کتاب حکومت اسلامی آقای خمینی را با دقت بیشتری خوانده بودم. هرچند قبلاً در ایران نیز به صورت مخفیانه به دست من رسیده بود و من آنچنان که باید تعمقی در آن نکرده بودم. امّا حقیقتاً در انگلستان این کتاب برای من کتابی دلسردکننده بود. این کتاب را در امر سیاست و حکومت بسیار ساده و بسیط یافتم. |
سروش میگوید نقطهنظراتش در این باره را با حداد عادل، که «هنوز رشتهی دوستی بین ما را سیاست از هم نگسسته بود»، در میان گذاشته و او نیز آنها را تأیید کرده است. امّا دستکم تا دو ماه گذشته این خاطرات در مجلهی نامه منتشر نشده بود، دربارهی رابطه و علاقهی سروش و آیتالله خمینی تردیدی وجود نداشت. سروش پس از بازگشت به ایران، به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی، سعی بسیار کرد که توصیههای آیتالله را دربارهی مارکسیسم جدی بگیرد. در واقع از یک سو این آیتالله (مدرس سابق فلسفهی اسلامی و صدرایی) بود که او را به نقد مارکسیسم فرا میخواند و از سوی دیگر تأثیرپذیری آشکار سروش از فلسفهی علم و فلسفهی سیاسی کارل پوپر از انگلستان سبب میشد که او به عنوان چیرهدستترین مسلمان منتقد مارکسیسم در ایران پس از 1357 جلوهگر شود. در این هنگام رژیم پهلوی سقوط کرده بود و مارکسیستها مهمترین رقیب مسلمانانی به شمار میآمدند که پس از انقلاب اسلامی به رهبری آیتالله خمینی به حکومت رسیده بودند. نیروهای مذهبی امّا مصافی سخت با مارکسیسم را از سر میگذراندند. در حالی که هر دو جریان اسلامی و مارکسیستی خویش را رادیکال، انقلابی، و چپ میدانستند، امّا مسلمانان تلاش میکردند از التقاط با رقیب جلوگیری کنند. چه، رقیب تاکنون بارها به آنها خیانت کرده بود. مارکسیست شدن بخشی از سازمان مجاهدین خلق، رواج روایتهای مارکسیستی از اسلام که حتّی متفکران مسلمانی چون علی شریعتی را در معرض تهمت قرار میداد، و پیدایش گروههای مارکسیستی ـ اسلامی، از مهمترین نقاط تماس دو جناح اسلامی و مارکسیستی به شمار میرفت. سروش البته هرگز چپگرا نشد. آموزههای انجمن حجتیه پس از بهاییت، مارکسیسم را دشمن اسلام معرفی میکرد و نزدیکی سروش به مطهری، مانع از همفکری او با شریعتی میشد. با وجود این، سروش نیز در آن عصر پرجذبهی شریعتیگرایی، شیفهی پر حزم و حلم او شد؛ هرچند که او را از راهی غیر از عشق شناخت:
| شریعتی را من ابتدا در آینهی مخالفانش مشاهده کردم؛ مخالفانی که نیم پاره از هزاران پاره کمالات او را نداشتند و از اختلاف شدیدی که بر سر او میرفت، پی بردم که باید عظمتی در کار او باشد و بیهوده سخن بدین درازی نبود.... سرنوشت چنان خواست که در فرهنگ شاهد مرگ او و از شویندگان جسد او باشم. |
سروش در لندن به همراه مجتهد شبستری (دیگر روشنفکر دینی نامور سالیان اخیر) بر جسد شریعتی حاضر شد و در شستوشوی جنازهی او شرکت کرد و بارها برای کسانی که شریعتی را شهید خواندند، این روایت را تکرار کرد که کالبدشکافی شریعتی نه نشانی از شهادت داشت و نه نشانهای از جنایت. با وجود این، سروش ناخودآگاه وارث شریعتی شد؛ وارثی که در مکلا بودن، روشنفکر شدن، منتقد روحانیت بودن، و... با سلف صالح خویش نسبت داشت و در چپ نبودن، فلسفه خواندن، مارکسیسمستیزی، و... از او فاصله داشت. چندی بعد مرتضی مطهری، منتقد بزرگ علی شریعتی، هم درگذشت و سروش عملاً عهدهدار نقش او نیز شد. سروش با مطهری نسبتهای فکری و شخصی نزدیکتری داشت. همچون او دانشآموختهی فلسفهی اسلامی و شیفتهی ملاصدرای شیرازی بود و از التقاط با مارکسیسم پرهیز داشت. نسبت به غرب منتقد، امّا ملتزم به نقد آگاهانه بود و میکوشید همانند مطهری، با نگارش آثاری مانند فلسفهی تاریخ، خلأ وجود پارهای ابواب در فلسفهی اسلامی را پر کند. به یک معنا، بر خلاف شریعتی که در پی اصلاح فکر دینی بود، مطهری به احیای اندیشهی اسلامی میاندیشید و سروش دستکم در دورهی اوّل اندیشهی خود، بیشتر محیی بود تا مصلح. با وجود این، سروش اخیرا در گفتوگویی، «از نوشتههای نسبتاً مدرنگرای آقای مطهری... مانند همین نوشتهی ایشان دربارهی فلسفهی تاریخ» انتقاد کرده و گفته حتّی در اوان انقلاب این آثار را بسیط و ساده یافته است.
ادامه مطلب را در صفحه بعد بخوانید.