 |
چند داستان کوتاه کوتاه
|
06 مرداد 1387
501 بازدید
|
| |
سهیل میرزایی. مرجع: سایت گرداب
اهدا به گرداب: آقای سهیل میرزایی (نشانی) (وب).
|
|
|
|
سه سال گذشت
ـ به این زودی سه سال گذشت؟
مرد دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود.
صدا نمیآد!
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟
مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.
خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان...
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر.
زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی.
مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟
مرد گفت:به همسر سابقم.
به بابا سلام کن!!!
دخترم،به بابا سلام کن.
گربه چند لحظه ای خیره به مرد نگاه کرد. از تخت خواب پایین پرید.
به سبد خواب جدیدش رفت.مدتی توی آن جا به جا شد. در آخر پشتش را به آن ها کرد و خوابید.
زن موهای مرد را نوازش کرد: بهش حق بده عزیزم.تو الان سر جای اون خوابیدی!
تکیهگاه
صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.
نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م
دست داد.
جک سرش را جلو برد و زبان در آورد.
زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.
دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.
و چشم روی هم گذاشت.
جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.
زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.
چشم بازکرد و به ترک تازه ی روی سقف خیره شد.
یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.
خندید:ای سگ بدجنس!!!
جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.
X
|
|
|
| |
|
 |
|
|
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
|
|
| |
| |