بسم الله...
18 شهریور 1389
خانه  .  وبلاگ  .  کتابخانه  .  مقاله‏ها  .  داستان‏ها  .  درباره ما  .  تماس با ما http://www.seapurse.net/  
صفحه اصلی 
کتابخانه مجازی 
blog.php 
بنیاد مقالات سایت گرداب 
داستان‏های کوتاه 
اربابان قلم 
از نگاه دیگران 
پیوندهای سایت گرداب 
ارتباط با گرداب 
فهرست‏های ویژه
کتاب‏های موبایل
کتاب‏های نیازمند خطایابی

خبرنامه سایت گرداب
ثبت نام در خبرنامه
لغو عضویت
قوانین ما در حفظ اسرار شما
Google Page Rank

چند لینک تصادفی
کتاب نیوند
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و ادیان
فلسفه یعنی رنج
حصار خاموش
پیام سروش
دانلود کتابهای رایگان فارسی مخصوص موبایل
راهی
یک پزشک
سید ابراهیم نبوی
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
دریانورد جوان
«مشاهده همه لینک‏ها»

آمار هفته اخیر
این صفحه: 7
کل سایت: 3861



دیزی زیر درخت گیلاس 14 تیر 1388
587 بازدید
  مریم حسینیان. مرجع: چاپ اول مجموعه «هزار و یک شب» (کانون هنرمندان خراسان، 1378)

اهدا به گرداب: مریم بانو (نشانی) .

نسخه قابل چاپ (بدون عکس)

بیشتر از دیزی‌های در حال جوشیدن؛ حوض وسط قهوه‌ خانه توجهم را جلب کرد. یک ستون سفید شبیه گردن قو که ده پانزده ماهی درشت قرمز اطرافش شنا می‌کردند. نمی‌دانم چرا حوض آن قدر برایم مهم بود. حتماً «او» هم خوشش می‌آمد. دنبال تختی می‌گشتم که قالیچه‌اش رنگ و رو رفته و سوراخ نباشد. به نظرم رسید بوی کباب و سر و صدای داخل قهوه خانه در شأن او نیست. رفتم زیر یکی از درخت‌های گیلاس باغ، تختی را پیدا کردم که رو به در بود. اگر او می‌آمد حتماً می‌دیدمش. به شاگرد قهوه‌چی سفارش کردم که وقتی آمد اول چای بیاورد بعد غذا. دلم شور می‌زد. شاید بهتر بود او را به رستوران دعوت می‌کردم، ولی خودش گفت شیله پیله در کار نباشد. اگر هم دیزی دوست نداشت برایش کباب سفارش می‌دادم. آنقدر پول داشتم که هر چه می‌خواست مهمانش کنم. تکیه زدم به تنه درخت و به جمله‌هایی فکر می‌کردم که باید به او می‌گفتم. نکند دعوتم را جدی نگرفته باشد. ولی خودش دید چقدر التماس کردم. چشمم به در بود و پلک نمی‌زدم. دیگر برایم مهم نبود که یک خانواده‌ی پرجمعیت؛ تخت کناری را اشغال کردند. یعنی ممکن بود من و او مثل بقیه بنشینیم چای بخوریم و قلیان بکشیم؟ خودم را دلداری می‌دادم که اگر یک ساعت هم دیر کرد اشکالی ندارد. او که مثل من بیکار نبود. اما درست سر وقت پرده بالا رفت و «خدا» آمد.
وقتی کنار حوض ایستاد و به گردن قو نگاه کرد، دلم لرزید. کنار دیزی‌ها ایستاد و سر تکان داد. نمی‌دانم شاگرد قهوه‌چی از کجا می‌دانست که او مهمان من است. به درخت گیلاس اشاره کرد و آنوقت برای اولین بار خدا به من نگاه کرد. با احترام از جا بلند شدم و به استقبالش دویدم. قدم‌هایش را تند کرد و خندید. دست و پایم را گم کرده بودم. وقتی به او رسیدم نمی‌دانستم باید خم شوم؛ پایش را ببوسم یا مؤدبانه فقط سلام کنم. آنقدر گیج شده بودم که یادم نمی‌آید حتی سلام کردم یا نه؟
اما او دست‌هاس بزرگش را گشود و مهربان در آغوشم کشید. شانه‌هایش بوی خوبی می‌داد. خواستم کفش‌هایش را جفت کنم که تازه یادم آمد خدا کفش ندارد. ساکت رو برویش نشستم و به نوک انگشتانش زل زدم. نمی‌توانستم حواسم را جمع کنم. بچه‌های تخت کناری از سر و کول هم بالا می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. نگاه خدا مثل حباب اطرافم را پوشانده بود. شاگرد قهوه‌چی چای آورد. از خدا پرسید: «قلیان می‌خواهید؟»
لبم را گزیدم. نکند ناراحت شود. دهانم را باز کردم تا توضیح بدهم، که خدا با خوشرویی گفت: «البته که می‌خواهم.» برای خدا چای ریختم. نمی‌دانم چرا مطمئن بودم کم‌رنگ می‌خورد. وقتی استکان را جلوی پایش گذاشتم با سر انگشتش پشت دستم را نوازش کرد. جرأت پیدا کردم و برای اولین بار گفتم: «خوش آمدی خدا.»
لبخندی زد و گفت: «اگر می‌خواستی زودتر از این‌ها می‌آمدم.»
سرم را پایین انداختم و گفتم: «خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم فراموشم کرده‌ای.» به چشم‌هایم خیره شد: «چرا؟»
شاگرد قهوه‌چی از راه رسید. قلیان را جلوی خدا گذاشت و گفت: «امر دیگری داشته باشید.» خدا لبخندی زد: «موفق باشید.»
دلم می‌خواست بعد از او قلیان بکشم، شاید اینطور شانس می‌آوردم و باقیمانده‌ی نفسش را فرو می‌دادم. دوباره پرسید: «کی فکر می‌کردی فراموشت کرده‌ام؟» مثل بچه‌ها بغض کردم و گفتم: «وقتی مطمئن می‌شوم که صدایم را نمی‌شنوی. خیلی سخت است خدا. تو که هیچ وقت ناامید نشده‌ای. تو هیچ وقت بین مردم نبوده‌ای. آبرویت که به خطر نیفتاده. به آخر هیچ خطی نرسیده‌ای. خانواده که نداری. معنی بغض را که نمی‌دانی. تمام این وقت‌ها فکر می‌کنم فراموشم کرده‌ای.»
با دقت به حرف‌هایم گوش می‌داد. نمی‌دانم چطور جرأت کردم آن همه حرف بزنم. ساکت شدم و چشم دوختم به قل قل قلیان.
انگار خدا هنوز منتظر بود تا حرف بزنم. برای اینکه جبران کنم، یک چای دیگر برایش ریختم. قلیان را دست من داد. شاگرد قهوه‌چی دوباره آمد. سفره آورد. یک سینی بزرگ با دو دیزی سنگی. به خودم لعنت فرستادم که چرا از خدا نپرسیده‌ام چه دوست دارد. خدا لبخندی زد و گفت: «به به! دیزی زیر درخت گیلاس.»
نفس راحتی کشیدم. نان که تعارفش کردم گفت: «وقتی ناامید می‌شوی؛ سرت گیج می‌رود، لب‌هایت را گاز می‌گیری و مرتب سرفه می‌کنی.»
قاشق از دستم افتاد. یعنی شنیده بود که آن وقت‌ها توی دلم به او چه می‌گفتم؟ اشتهایم کور شد. خدا لقمه‌ای در دهانم گذاشت و گفت: «بخور خوشمزه است.»
دستش را بوسیدم. لقمه‌ای دیگر در دهانم گذاشت. زیر لب گفتم: «اشکالی ندارد شما برایم لقمه بگیرید؟» خندید و گفت: «نه، چه اشکالی دارد؟» شاگرد قهوه‌چی از دور می‌آمد. اسکناسی زیر سفره گذاشتم. خدا روی سفره دست کشید.
منتظر بودم که او سکوت را بشکند. به شاخه‌های درخت نگه کرد. از سئوالش یکه خوردم: «وقتی خیلی غصه می‌خوری، درد هم داری؟»
بی‌اختیار دستم را به طرف قلبم بردم. گفتم: «قلبم تیر می‌کشد.» خدا خیره شد به چشم‌هایم: «لحظه‌هایی که فکر می‌کنی فراموشت کرده‌ام، درست همان جا نشسته‌ام.»
آنقدر گیج شده بودم که نفهمیدم مردی از تخت پشت سرمان آمد و از خدا خواست که عکسی یادگاری از خانواده‌اش بگیرد. وقتی به خودم آمدم که خدا صدایم زد. ده دوازده نفر روبرویش نشسته بودند. یکی بلند گفت: «فاصله سه متر لطفاً.»
خدا دوربین را جلوی چشمم گرفت: «ببین، همه اگر بخواهند توی کادر هستند.»
فکری از سرم گذشت. به خدا گفتم: «با هم عکس بگیریم؟» سر تکان داد. دستم را دور شانه‌اش محکم حلقه زدم. مرد می‌گفت: الان ظاهر میشه. عکستون فوریه ... آماده ...»
منتظر عکس نماندم. خدا می‌خواست برود. گفتم: «ممکن است دوباره همدیگر را ببینیم؟» دست گذاشت روی سرم: «هر وقت تو بخواهی.»
کنار حوض ایستادیم. ماهی‌ها نترسیدند. با هم به گردن سفید قو نگاه کردیم. شاگرد قهوه‌چی به شانه‌ام زد و گفت: «اون آقا گفتند این عکس مال شماست.» عکس در دستم می‌لرزید. تنها کنار درخت گیلاس ایستاده بودم و دست راستم روی قلبم بود!
پرده تکان می‌خورد. خدا چه زود رفته بود.

 X

نسخه قابل چاپ (بدون عکس)
مطالب مرتبط:
این یادگاری من است
وبلاگ شخصی نویسنده

پیشنهاد لینک مطالب مرتبط:
تازه‏ترین‏ها:
[جدید] قرآن! من شرمنده‏ی تو ام
[مقاله]
روشن‏فکر مُرد، زنده‏باد روشن‏فکری
[دیگران]
وجدان بیدار
[کتاب]
پاپا، پدر من
[کتاب]
استاد عشق
[کتاب]
چرا باید آثار سروش را نخوانیم؟
[دست‏نوشته]
اندیشه‌نگاری اندیشمندان معاصر
[دیگران]
چرا اخلاق رقابت لازمه طبقه سیاسی است؟
[مقاله]
کسروی چه می‏گوید
[دست‏نوشته]
کاشت موی طبیعی
[کتاب]
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
درباره این داستان با ما سخن بگویید:
نام:
ایمیل:
وب:
پیام:
  به صورت خصوصی ارسال شود
 
+ نشانی ایمیل الزامی نیست و هرگز هم در سایت منتشر نخواهد شد. (قوانین ما در حفظ اسرار شما)
+ پیام‏هایی را که به این داستان خاص مربوط نیستند، اینجا ارسال فرمایید.
 
پیام‏های شما
همکاری با گرداب
یاران گرداب
راهنمای استفاده
درباره ما
سایت گرداب، یک پایگاه کاملاً شخصی است و نقل و برداشت از کلیه مطالب موجود در آن، بلامانع است.
rss.xml