|
برگی از ابتدای داستان
یازده سالم بود که خوکچهام را شکستم و رفتن الواطی!
این خوکچه قلکی بود از سفال لعابی به رنگ قی و شکافی داشت که سکهها از آن به شکم خوکچه فرو میافتاد ولی از آن خارج نمیشد. این قلک یکراهه را پدرم انتخاب کرده بود چون با حکمت زندگیاش سازگار بود. او عقیده داشت که پول برای جمع کردن است نه خرج کردن.
در شکم خوکچه دویست فرانک جمع شده بود. حاصل چهار ماه کار.
یک روز صبح، هنوز راهی مدرسه نشده بودم که پدرم گفت: «موسی، هیچ سر در نمیآرم... پول کم میآد... بعد از این هرچی میخری توی کتابچهی آشپزخونه بنویس.»
دیدم توسری خوردنهای خانه و مدرسه، ظرفشویی و رختشویی همه روزی، دقمصههای درس خواندن و پخت و پز و پادویی صبح تا شب کم بود، تنهایی توی این آپارتمان درندشت تاریک و عریان و خالی از محبت کافی نبود، به عوض فرزندی، بردگی یک وکیل بیکار بیپول و مجرد خیلی عالی بود، حالا تهمت دزدی را هم باید تحمل کنم. خوب، حالا که دزدم کردهاند چرا دزدی نکنم؟
...
X
|