بسم الله...
18 شهریور 1389
خانه  .  وبلاگ  .  کتابخانه  .  مقاله‏ها  .  داستان‏ها  .  درباره ما  .  تماس با ما http://www.seapurse.net/  
صفحه اصلی 
کتابخانه مجازی 
blog.php 
بنیاد مقالات سایت گرداب 
داستان‏های کوتاه 
اربابان قلم 
از نگاه دیگران 
پیوندهای سایت گرداب 
ارتباط با گرداب 
فهرست‏های ویژه
کتاب‏های موبایل
کتاب‏های نیازمند خطایابی

خبرنامه سایت گرداب
ثبت نام در خبرنامه
لغو عضویت
قوانین ما در حفظ اسرار شما
Google Page Rank

چند لینک تصادفی
کتاب نیوند
هرمنوتیک
فرصتی برای نوشیدن یک چای داغ
دریانورد جوان
پیام سروش
کتابخانه الکترونیکی آریا
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
مسعود بهنود
دانلود کتاب موبایل
سید ابراهیم نبوی
دکتر عبدالکریم سروش
«مشاهده همه لینک‏ها»

آمار هفته اخیر
این صفحه: 14
کل سایت: 3855



طلسم چارلی 07 اسفند 1388
887 بازدید
  آلفرد هیچکاک. ترجمه کامران سلحشور. مرجع: برگرفته از مجموعه «تعقیب ذهنی»، نشر اروند، 1373

اهدا به گرداب: خانم فائزه باقرزاده (وب).


230 کیلوبایت
[گزارش مشکلات دریافت]  


فرازهایی از ابتدای داستان
چارلی یک مسؤول فروش بود و هست. یکی از باتجربه‌ترین و بهترین‌ها هم در این حرفه به حساب می‌آید. اما زمانی، حدوداً یک سال پیش از این، ستاره‌ی اقبال چارلی دیگر کورسویی نمی‌زد. ملزومات دیگر زندگی، او را ناچار کرده بود تا شلوارش را به جای فرستادن به اتوشویی، زیر تشک تخت مهمان‌خانه‌ی محل سکونتش اتو کند، شام نامطمئنی در رستوران‌های چینی «چاپ شوی » بخورد و اگر فیلمی با بلیط 25 سنتی نشان بدهند، به تماشا بنشیند. مسؤول فروش که بر اساس کمیسیون فروش، درصدی از مبلغ فروش را به عنوان حقوق دریافت می‌کند. فروشنده‌ای که پس از آن‌همه عادت ناپسند سازنده‌ی کالا و حق گمرکی و مالیات و غیره، فقط درصدی از فروش انجام شده را، آن هم پس از حمل کالا به انبار خریدار، دریافت می‌دارد. برای ارسال کالای سفارشی، اول فروشنده باید سفارش را دریافت کند و چارلی... خوب، می‌دانید که...!
...
داستان من از جایی شروع می شود که چارلی از پیش آقای «نیوول پست» تازه برگشته بود. دست‌کم این پنجمین دیدار او با این آقا بود، یعنی کسی که مامور خرید بخش وسایل آشپزخانگی فروشگاه «مک‌کورد» است. مردی که به معنای واقعی کلمه، آدم بسیار سرسخت و مشکل‌پسندی است.
...
هم‌چون یک باز شکاری به پرواز در آمد و بر فراز آن نشست. سکه را برداشت و فقط برای این که مطمئن شود همان است که فکر می‌کند، به آن با دقت نگریست. واقعاً یک سکه بود. گرچه سکه‌ای نبود که در آمریکا زیاد ارزشی داشته باشد. روی آن پوشیده از نوشته‌هایی شبیه هجویات هندی بود. برای استفاده در دستگاه بلیط‌فروشی مترو هم بزرگ بود. با این وجود چارلی آن را در جیب گذاشت. بالأخره برای استفاده در باجه‌ی تلفن که به درد می‌خورد.
...

 X


230 کیلوبایت
[گزارش مشکلات دریافت]  

مطالب مرتبط:
تعقیب ذهنی
[داستان]

پیشنهاد لینک مطالب مرتبط:
تازه‏ترین‏ها:
[جدید] قرآن! من شرمنده‏ی تو ام
[مقاله]
روشن‏فکر مُرد، زنده‏باد روشن‏فکری
[دیگران]
وجدان بیدار
[کتاب]
پاپا، پدر من
[کتاب]
استاد عشق
[کتاب]
چرا باید آثار سروش را نخوانیم؟
[دست‏نوشته]
اندیشه‌نگاری اندیشمندان معاصر
[دیگران]
چرا اخلاق رقابت لازمه طبقه سیاسی است؟
[مقاله]
کسروی چه می‏گوید
[دست‏نوشته]
کاشت موی طبیعی
[کتاب]
قفسه مکانی است برای گردآوری فهرستی از کتابهای رایگان الکترونیکی.
درباره این داستان با ما سخن بگویید:
نام:
ایمیل:
وب:
پیام:
  به صورت خصوصی ارسال شود
 
+ نشانی ایمیل الزامی نیست و هرگز هم در سایت منتشر نخواهد شد. (قوانین ما در حفظ اسرار شما)
+ پیام‏هایی را که به این داستان خاص مربوط نیستند، اینجا ارسال فرمایید.
 
پیام‏های شما
همکاری با گرداب
یاران گرداب
راهنمای استفاده
درباره ما
سایت گرداب، یک پایگاه کاملاً شخصی است و نقل و برداشت از کلیه مطالب موجود در آن، بلامانع است.
rss.xml